10 روز منده به عید 93
شایان جان خیلی روزها تند تند میگذره و تو هم بسرعت داری بزرگ میشی و همش حس میکنم از این روزات نهایت استفاده رو نکردم
اینقد جیگر و مامان شدی که دل من یکی رو واقعا با خودت بردی
دو سه روزه یاد گرفتی عقب عقب راه میری و کلی کیف میکنی
بابا یه دو سه روزی رفته بود اصفهان برا کار از اونجا برامون کلی سوغاتی اورد که یکیش یه جعبه پر حیوانات بود
الان چند روزه که صداهای اونا رو با هم درمیاریم و تو عاشقه اقا گاوه شدی و صداشو خیلی دوست
مامان گلی دوشب اومده اینجا ویکی از عشقات تو دنیا مامانیته که همش با هم بازی میکنین و تو سر و کله هم میزنین برا همین مامانی از ترس تو حتی یه چای هم نمیرسه بخوره چون تا بلند بشه تو دادت در میاد که نرو و بشین پیشم
کارای جدید این ماهت:
دستمو میارم جلو میگم بزن قدش :: دستتو بلند میکنی و میزنی رو دستم
بوس میفرستی عزیزم با اون دستای کوشولوت
وقتی میگم 1 2 1 2 میشینی و پا میشی
و هزار تا کار دیگه همه رو برات مینویسم کم کم


10 روز منده به عید 93
